گزارش: عبدالله مرادی
روی شیشه بعضی رستورانها، وقتی آخرین پرس غذا فروخته میشود، برگهای نصب میکنند که روی آن نوشته شده است: «غذا تمام شد.»
صبح یکشنبه، این جمله دیگر فقط اعلام پایان فروش غذا نبود؛ انگار سرنوشت پروژهای را روایت میکرد که چهار سال پیش با روبان افتتاح، وعدههای توسعه و امید به رونق گردشگری آغاز شد و امروز به پایان رسید.
چنگال بیلهای مکانیکی روی سوالاتی کشیده می شد که به انگیسی روی دیوار نوشته شده بود: «روز خوبی؟ روز بدی؟ استرس داشتی؟ الهام گرفتی؟ خوشحالی؟ … ». واقعا در این چند سال و امروز کدام حس را داشتید؟!
این بار، نه غذا، که «خیابان غذا» تمام شد.
صدای برخورد آهن با آهن، سکوت بلوار سرابقنبر را شکست. بیل مکانیکی ستونهای فلزی را یکی پس از دیگری از جا میکند و کامیونها قطعات سازه را از محل خارج میکنند. رهگذران، همانهایی که سالها از کنار این غرفهها عبور کرده بودند، ایستادهاند و پایان پروژهای را تماشا میکنند که روزی قرار بود یکی از نمادهای گردشگری کرمانشاه باشد.
برخی تلفن همراهشان را بالا آوردهاند و فیلم میگیرند؛ بعضی فقط نگاه میکنند. اما برای گروهی دیگر، مهمتر از جمع شدن سازهها، بازگشت پیادهرویی است که چهار سال پیش بخشی از آن برای اجرای این پروژه در اختیار فعالیتی تجاری قرار گرفت.
چند ساعت بعد، شهردار کرمانشاه در جمع خبرنگاران، دلایل جمعآوری پروژه را اعلام میکند؛ رأی کمیسیون ماده ۱۰۰، دستور مرجع قضایی، مخاطرات ایمنی، مشکلات ترافیکی و سازههایی که به گفته او، از استحکام لازم برخوردار نبودند.
این، متن خبر است.اما روزنامهنگاری از جایی آغاز میشود که خبر پایان مییابد.پرسش اصلی دیگر درباره عملیات تخریب نیست؛ درباره روز افتتاح است.اگر امروز مدیریت شهری معتقد است این مکان برای اجرای خیابان غذا مناسب نبوده، چهار سال پیش چه مبنایی برای انتخاب همین محل وجود داشت؟ چگونه پروژهای که با بررسی کارشناسی، صدور مجوز، قرارداد، سرمایهگذاری و حضور مسئولان افتتاح شد، امروز بهعنوان نمونهای از جانمایی نامناسب معرفی میشود؟
پاسخ به این پرسش، فقط سرنوشت خیابان غذا را روشن نمیکند؛ بلکه تصویری از کیفیت تصمیمگیری در مدیریت شهری ارائه میدهد؛ تصمیمهایی که گاه با عنوان توسعه آغاز میشوند و چند سال بعد، خود به مسئلهای برای شهر تبدیل میشوند.
چهار سال پیش؛ تولد یک ایده
تابستان ۱۴۰۰، کرمانشاه در تلاش بود جایگاه خود را بهعنوان «شهر خلاق خوراک» تثبیت کند. توسعه اقتصاد شبانه، جذب گردشگر و حمایت از سرمایهگذاری خصوصی، محور سخنان مدیران شهری بود. در چنین فضایی، خیابان غذا در بلوار سرابقنبر شکل گرفت؛ مجموعهای از غرفههای عرضه غذا که قرار بود ویترین خوراک کرمانشاه و یکی از جاذبههای جدید شهر باشد.
پروژه، با مشارکت بخش خصوصی و حمایت مدیریت شهری آغاز شد. در روز افتتاح، از اشتغال، رونق اقتصادی و ایجاد فضایی تازه برای حضور خانوادهها سخن گفته میشد. تصاویر آن روز، لبخند مسئولان، روبان افتتاح و امید به آینده را ثبت کردهاند. اما در پس این تصویر، پرسشی وجود داشت که آن روز کمتر شنیده شد؛ آیا محل اجرای پروژه، انتخاب درستی بود؟
مسئله، اصل ایده خیابان غذا نبود. در بسیاری از شهرهای جهان، چنین فضاهایی بخشی از هویت گردشگری و اقتصاد شبانه محسوب میشوند و با جانمایی مناسب، به رونق کسبوکارهای محلی کمک میکنند. آنچه موفقیت یا شکست این تجربهها را رقم میزند، نه شکل غرفهها، بلکه انتخاب محل، دسترسی، ظرفیت ترافیکی، پیوند با بافت شهری و احترام به فضای عمومی است.خیابان غذا نیز از همین قاعده مستثنا نبود.
غرفهها بر بخشی از پیادهروی بلوار سرابقنبر ساخته شدند؛ فضایی که سالها محل عبور، پیادهروی و استفاده روزمره شهروندان بود. در همان زمان، برخی شهروندان نسبت به این جانمایی انتقاد داشتند و معتقد بودند بخشی از فضای عمومی شهر به فعالیتی تجاری اختصاص یافته است.
سرمایهگذار اما تأکید میکرد مسیر عبور عابران حفظ شده و طراحی پروژه به گونهای است که تردد شهروندان، از جمله افراد دارای معلولیت، مختل نخواهد شد.
چهار سال بعد، با جمعآوری کامل سازهها، این اختلاف نظر وارد مرحلهای تازه شد؛ مرحلهای که دیگر موضوع آن نحوه اجرای پروژه نیست، بلکه اصل تصمیم برای استقرار آن در این نقطه از شهر است.
پرسشی که زیر آوار سازهها باقی مانده است
جمعآوری خیابان غذا، صرفاً پایان یک پروژه نیست؛ آغاز پرسشی است که همچنان بیپاسخ مانده است.
اگر امروز مدیریت شهری این جانمایی را نادرست میداند، این ارزیابی چه نسبتی با تصمیمی دارد که چهار سال پیش همین پروژه را تأیید کرد؟
پاسخ به این پرسش، نه گذشته را تغییر میدهد و نه سازههای جمعآوریشده را بازمیگرداند؛ اما میتواند روشن کند که آیا تجربه خیابان غذا، به درسی برای مدیریت شهری تبدیل خواهد شد یا تنها به پروژهای دیگر در حافظه شهر.
از وعده توسعه تا پرسش درباره تصمیم
چهار سال، فاصله چندانی میان افتتاح و جمعآوری یک پروژه شهری نیست؛ بهویژه پروژهای که با تبلیغات گسترده و بهعنوان یکی از نمادهای «شهر خلاق خوراک» معرفی شده باشد.
در زمان آغاز اجرای خیابان غذا، مسئولان از رونق اقتصاد شبانه، جذب گردشگر، ایجاد اشتغال و حضور سرمایهگذاری بخش خصوصی سخن میگفتند. قرار بود این مجموعه، علاوه بر عرضه غذاهای محلی، به مقصدی برای شهروندان و گردشگران تبدیل شود و به برند گردشگری کرمانشاه کمک کند.
امروز اما همان پروژه، با استناد به رأی کمیسیون ماده ۱۰۰، دستور مرجع قضایی، ملاحظات ایمنی و مشکلات ترافیکی جمعآوری شده است. فاصله میان این دو روایت، تنها چهار سال است؛ فاصلهای که مهمترین پرسش این گزارش را شکل میدهد: چه چیزی در این مدت تغییر کرده است؛ شرایط پروژه یا ارزیابی مدیریت شهری از همان پروژه؟
اگر مطالعات اولیه دقیق بوده است، چرا نتیجه به جمعآوری انجامید؟ و اگر مطالعات کافی نبوده، چگونه پروژه به مرحله اجرا و بهرهبرداری رسید؟
پاسخ به این پرسشها، تنها برای روشن شدن سرنوشت خیابان غذا اهمیت ندارد؛ بلکه به نحوه تصمیمگیری درباره پروژههای شهری مربوط میشود.
روایت سرمایهگذار
د
ر میان روایتهای مختلف، اظهارات سرمایهگذار پروژه اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا تصویری متفاوت از روند انتخاب محل اجرای طرح ارائه میکند.
احمدیان به خبرگزاری گفته بود: سرابقنبر، انتخاب او نبوده است. ابتدا خیابان نوبهار برای اجرای پروژه پیشنهاد شده بود، اما این پیشنهاد مورد موافقت قرار نگرفت. پس از آن، گزینههای دیگری از سوی مدیریت شهری مطرح شد و در نهایت، سرابقنبر برای اجرای طرح انتخاب شد.
اگر این روایت را مبنا قرار دهیم، جانمایی پروژه حاصل تصمیم یکجانبه سرمایهگذار نبوده، بلکه در فرآیند کارشناسی و اداری مدیریت شهری شکل گرفته است؛ فرآیندی که به انعقاد قرارداد، صدور مجوزها و در نهایت افتتاح رسمی پروژه انجامید.
همین موضوع، پرسشی اساسی را پیش میکشد؛ اگر محل اجرای پروژه با نظر کارشناسان انتخاب شده بود، امروز بر چه اساسی همان جانمایی نادرست ارزیابی میشود؟
این پرسش، بیش از آنکه متوجه یک فرد یا یک مدیر باشد، متوجه سازوکار تصمیمگیری است؛ سازوکاری که باید بتواند میان مطالعات اولیه و تصمیم نهایی، پیوندی قابل دفاع برقرار کند.
یک پروژه، دو روایت
پرونده خیابان غذا را میتوان در دو تصویر خلاصه کرد.
تصویر نخست، روز افتتاح است؛ جایی که پروژه نمادی از توسعه، سرمایهگذاری و آینده گردشگری شهر معرفی میشود.
تصویر دوم، روز جمعآوری است؛ جایی که همان پروژه به دلیل مشکلات ایمنی، ترافیکی و جانمایی نامناسب از فضای شهری حذف میشود.
هر دو تصویر واقعیاند و هر دو به مدیریت شهری تعلق دارند؛ اما حلقهای مفقود است: توضیح روشن درباره اینکه چرا ارزیابی از یک پروژه، در فاصلهای کوتاه، تا این اندازه تغییر کرد.
پاسخ به این پرسش، برای قضاوت گذشته اهمیت ندارد. هر سرمایهگذار و هر شهروند حق دارد بداند تصمیمهای شهری بر چه مبنایی گرفته میشوند.
زیرا اگر فرآیند تصمیمگیری شفاف نباشد، مسئله تنها سرنوشت یک پروژه نخواهد بود؛ اعتماد به تصمیمهای بعدی نیز تحت تأثیر قرار میگیرد.
فراتر از خیابان غذا
تجربه خیابان غذا، موضوعی فراتر از چند غرفه و یک سازه فلزی است.
پروژههای شهری معمولاً حاصل دهها جلسه کارشناسی، بررسیهای فنی، ارزیابیهای اقتصادی، مجوزهای قانونی و تصمیمهای مدیریتی هستند. شهروندان انتظار دارند وقتی چنین فرآیندی به افتتاح یک پروژه منتهی میشود، حداقل اطمینان لازم درباره امکان دوام و موفقیت آن وجود داشته باشد.
به همین دلیل، جمعآوری یک پروژه تنها به معنای برچیدن یک سازه نیست؛ بلکه این پرسش را نیز ایجاد میکند که آیا در مراحل برنامهریزی، همه ابعاد فنی، حقوقی، اجتماعی و اقتصادی آن بهدرستی سنجیده شده بود؟
این همان نقطهای است که پرونده خیابان غذا، از یک خبر شهری فراتر میرود و به بحثی درباره کیفیت حکمرانی شهری تبدیل میشود؛ بحثی که پاسخ آن، میتواند بر نحوه طراحی و اجرای پروژههای آینده نیز اثر بگذارد.
هزینهای که فقط با پول سنجیده نمیشود
هر پروژه شهری، پیش از آنکه با بتن، فولاد و سازه ساخته شود، روی نقشهها و پشت میزهای تصمیمگیری شکل میگیرد. حاصل دهها جلسه کارشناسی، مجوز، مصوبه و امضاست؛ فرآیندی که قرار است اطمینان دهد آنچه ساخته میشود، بر پایه مطالعه است، نه آزمون و خطا.
وقتی همان پروژه چند سال بعد به نقطهای میرسد که جمعآوری آن تنها راهحل معرفی میشود، طبیعی است که این پرسش مطرح شود: هزینه این تصمیم را چه کسانی پرداخت کردهاند؟
نخست، سرمایهگذار. بخش خصوصی با این فرض وارد پروژه میشود که وقتی نهادی عمومی زمینی را معرفی میکند، طرح را بررسی، مجوز صادر و پروژه را افتتاح میکند، مسئولیت تصمیم خود را نیز پذیرفته است. سرمایهگذار ممکن است ریسک اقتصادی را بپذیرد، اما انتظار دارد تصمیمهای حاکمیتی از ثبات و پشتوانه کارشناسی برخوردار باشند.
دوم، بهرهبرداران پروژه. پشت هر غرفه، تنها یک واحد تجاری نبود؛ خانوادههایی بودند که بر پایه وعده رونق این پروژه، سرمایهگذاری و برنامهریزی کرده بودند. برخی دوام آوردند، برخی زودتر کنار رفتند و برخی تا آخرین روز در انتظار تعیین تکلیف ماندند.
و سوم، شهروندان؛ کسانی که نه قراردادی امضا کردند و نه در جلسات تصمیمگیری حضور داشتند، اما بخشی از هزینه این تصمیم را پرداخت کردند. برای چهار سال، بخشی از فضای عمومی شهر کارکرد پیشین خود را از دست داد و امروز همان فضا دوباره به شهر بازگردانده شده است.
اما مهمترین هزینه، شاید نه مالی باشد و نه عمرانی.اعتماد عمومی.شهروندان انتظار دارند وقتی پروژهای با حضور مسئولان افتتاح میشود، حاصل بررسیهای دقیق فنی، حقوقی، ترافیکی و اجتماعی باشد. اگر همان نهاد، چند سال بعد همان پروژه را اشتباه بداند، پرسشی طبیعی شکل میگیرد؛ آیا مشکل در تصمیم نخست بوده یا در ارزیابی امروز؟
این پرسش، سرمایه اجتماعی مدیریت شهری را هدف قرار میدهد؛ سرمایهای که بهمراتب دشوارتر از هر سازهای ساخته میشود.
آنچه این پرونده باید به جا بگذارد
جمعآوری خیابان غذا را میتوان پایان یک پروژه دانست، اما اگر این پرونده فقط به جمع شدن چند سازه ختم شود، مهمترین فرصت آن از دست خواهد رفت.
در بسیاری از نظامهای مدیریت شهری، پروژههایی که به نتیجه مطلوب نمیرسند، صرفاً جمعآوری نمیشوند؛ بلکه به موضوع ارزیابی تبدیل میشوند. بررسی میشود که مطالعات اولیه تا چه اندازه دقیق بوده، هشدارهای کارشناسی چگونه دیده شده و چه اصلاحاتی باید در فرآیند تصمیمگیری صورت گیرد.
هدف از این بررسیها، یافتن یک مقصر نیست؛ بلکه جلوگیری از تکرار همان خطاست.
شاید خیابان غذا نیز بیش از آنکه به یک پرونده مختومه تبدیل شود، باید به یک تجربه مدیریتی تبدیل شود؛ تجربهای که بتواند معیارهای جانمایی، ارزیابی، نظارت و اجرای پروژههای آینده را دقیقتر کند.
اگر چنین شود، هزینهای که این پروژه بر شهر تحمیل کرد، دستکم به دانشی برای آینده تبدیل خواهد شد.
پایان یک پروژه، آغاز یک مطالبه
چند سال پیش، خیابان غذا با این امید افتتاح شد که به نمادی از اقتصاد شبانه و گردشگری کرمانشاه تبدیل شود.
امروز، همان پروژه دیگر وجود خارجی ندارد.
اما آنچه زیر آوار این سازهها باقی مانده، چند ستون فلزی یا چند غرفه نیست؛ مجموعهای از پرسشهاست که پاسخ به آنها، از سرنوشت خود پروژه مهمتر است.
چه مبنایی برای انتخاب این محل وجود داشت؟
آیا همه مطالعات لازم پیش از اجرا انجام شده بود؟
اگر انجام شده بود، چرا نتیجه به جمعآوری انجامید؟
و اگر کافی نبود، چگونه پروژه به مرحله اجرا رسید؟
این پرسشها، گذشته را تغییر نمیدهند، اما میتوانند آینده را تغییر دهند؛ به شرط آنکه به بخشی از فرآیند یادگیری مدیریت شهری تبدیل شوند، نه صرفاً به موضوعی برای مجادلههای مقطعی.
شهرها با افتتاح پروژهها بزرگ نمیشوند؛ با کیفیت تصمیمهایی بزرگ میشوند که پشت آن پروژهها قرار دارد.
سرنوشت خیابان غذا، از این منظر، تنها پایان یک طرح عمرانی نیست؛ آزمونی است برای سنجش میزان شفافیت، مسئولیتپذیری و توانایی مدیریت شهری در آموختن از تجربههای خود.
اگر این تجربه به اصلاح فرآیندها بینجامد، شاید مهمترین دستاورد خیابان غذا نه در روز افتتاح آن رقم خورده باشد و نه در روز جمعآوریاش؛ بلکه در روزی باشد که تصمیمگیران، تجربه آن را به معیاری برای ساختن پروژههای بهتر تبدیل کنند.











