رفتن به بالا

«میلکان بخوان ، بیشتر بدان»

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰
  • الأربعاء ۲۰ ربيع أول ۱۴۴۳
  • 2021 Wednesday 27 October
  • سه شنبه 21 آبان 1398 - 15:08
  • کد خبر : 8436
  • مشاهده : 471 بازدید
  • پیشخوان
  • چاپ خبر : معامله‌طلای‌کثیف

یاداشت چاق‌چی از دور که دیدمش ۵ هزار تومانی که همیشه انعام می داد توی جیبم احساس کردم.  رفت روی یکی از تخت هایVIP قهوه خانه نشست. رفتم سمت او تا طعم مورد نظرش را برای قلیان بپرسم. گفتم: چه طعمی بار بگذارم. گفت: مثل همیشه سنگین. گفتم: با سرویس ویژه.  گفت:آره  امروز هم سرویس […]

یاداشت چاق‌چی
از دور که دیدمش ۵ هزار تومانی که همیشه انعام می داد توی جیبم احساس کردم.  رفت روی یکی از تخت هایVIP قهوه خانه نشست. رفتم سمت او تا طعم مورد نظرش را برای قلیان بپرسم. گفتم: چه طعمی بار بگذارم. گفت: مثل همیشه سنگین. گفتم: با سرویس ویژه.  گفت:آره  امروز هم سرویس ویژه بگذار تا ببینیم فردا چه بر سرمان می آید.

قلیان را که آوردم لبه تخت نشستم تا آن را برایش چاق کنم متوجه شدم زیاد سرحال نیست. همیشه می آمد تلفنش پشت سر هم زنگ می‌خورد. با موبایل‌هایش کلی حرف می زد. با یک موبایل  نیروهای زیردستش را ساماندهی می کرد و می‌گفت: امروز کدام محل برود و کجا بارش را تحویل دهد، با یکی دیگر از موبایل هایش معامله های سنگین چند ده تنی می‌کرد. بعضی وقت ها فضولی‌ام گل می کرد. می پرسیدم: چه کاره‌ای؟ می گفت: توی کار یک نوع طلا هستم. من هم زیاد پیگیر نمی شدم، کدام طلاست با کامیون حمل می‌شود و آنها از کرمانشاه برای استانهای دیگر می‌فرستند؟

مرد شریفی بود و هزینه سرویس و انعام ما همیشه روبه راه بود. آن‌جوری که حرف می زد دست به خیر بود و هوای درماندگان، بی خانمان‌ها و حتی معتادین را هم داشت و به آنها کمک می‌کرد. آن روز که آمد زیاد رو به راه نبود و موبایلش که زنگ می خورد یا جواب نمیداد یاسرد و یک کلمه‌‍‌ای می‌گفت: به من ربطی ندارد هر جهنمی می‌روی برو فقط اگر گیر افتادی اسمی از من نمی‌آوری. همینطور که داشتم قلیان را چاق می کردم  پرسیدم :چه شده؟ گفت: می‌خواهی چه بشود دستی دستی می‌خواهند نان هزاران نفر را ببرند. تعجب کردم و گفتم: چطور؟ گفت: مگر نشنیدی، می خواهند سطل های زباله را جمع کنند. گفتم: خوب، حالا یه چیزایی شنیدم. ولی این چه ربطی به هزار نفر دارد.

کم کم داشت عصبانی می شد. گفت: آنقدر قلیان پک زدی که مغزت از کار افتاده . من و چند نفر دیگر نانمان را از همین سطل ها در می‌آوریم. تعجب کردم چون قیافه‌اش به آشغال جمع کن نمیخورد. ادامه داد: ما تعدادی پیر و جوان ، زن و بچه به سطح شهر می فرستیم از این سطل‌ها پلاستیک، شیشه، کاغذ و هر آنچه به درد بخورد جمع می‌کنند می‌آورند در محل‌هایی که ما داریم  تفکیک می‌کنیم و برای استفاده دوباره به کارخانه‌ها می‌فروشیم.

تازه دوزاری‌ام افتاد. گفتم:کسانی که برای شما کار می کنند چقدر گیرشان می‌آید گفت: به میزان کافی. گفتم: یعنی چقدر؟ گفت: بستگی به نیازشان دارد یکی محتاج یک پرس غذا است. یکی می‌خواهد به میزان نشئگی مواد بخرد و بماند! آنها راضی هستند.  شروع کرد با خودش زیر لب غر زدن و پچ پچ کردن فکر کردن این کار را انجام شدنی است. مطمئنم باز هم شکست می خورند. وقتی مدتی مردم آشغال را در کوچه و خیابان بریزند و صدایشان در بیاید می‌فهمند که نمی‌شود. فردا پس فردا انتخابات است دوباره سر و کله شان پیدا می شود برای گرفتن رای. وقتی هزار نفر هزار نفر از رای‌هایشان کم شد آن وقت می دانند چه کار کرده‌اند. چه کار دارید با این سطل‌ها. من هم که از دست همین زباله گردها برای ریختن سطل جلوی در قهوه خانه کلافه بودم گفتم: این کار بدی نیست. ببین هر یک ساعت یک بار یکی از همین آشغال جمع کن‌ها می‌آید و برای چند تا بطری پلاستیکی سطل جلوی قهوه خانه را می ریزد. جرات هم نمی کنیم چیزی به آنها بگوییم. یک بار یکی از بچه های قهوه خانه گفت این کار را نکن، می‌خواست با قمه شکمش را پاره کند. دور هم که شد با سنگ یکی از شیشه های قهوه خانه را شکست. کارگر بدبخت شهرداری هم روزی ده بار باید این خیابان ها را تمیز کند. باز هم می بینیم که شهر کثیف و پر از آشغال است. بوی گند و پشه و موش و گربه هم که بماند.

از نگاهش متوجه شدم که دارم بیشتر از کوپنم حرف میزنم. قلیان‌ را که چاق شد دادم دستش و آرام آمدم این طرف. موبایلش را برداشت و به یکی زنگ زد معلوم بودآدم مهمی است. چون به کسی که پشت خط بود گفت: جلسه مهندس تمام شد بگو برام زنگ بزنه. وقتی به قوم و طایفه ما نیاز داشت و ما براش جلسه می‌گرفتیم از این جلسه‌ها نداشت. بهش بگو ظرف همین هفته این طرح جمع آوری مخازن را جمع کردی کردی، جمع نکردی یک دفعه دیگر دور و بر من و بقیه همکارانم پیدایت نشود. آنقدر حرص توی دلش بود و محکم به این قلیان بیچاره پک زده به بود که سر همان چند پک اول توتونش را سوزاند. دادزد: آهای چاقچی بیا اینه عوض کن برای ما شدی دکترای بهداشت محیط.  آن وقت بود که فهمیدم ای دل غافل از پنج هزار تومان انعام هم دیگر خبری نیست.

اخبار مرتبط

نظرات