رفتن به بالا

«میلکان بخوان ، بیشتر بدان»

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰
  • الأحد ۱۰ ربيع أول ۱۴۴۳
  • 2021 Sunday 17 October
داستانی برگرفته از یک پرونده واقعی؛

عروسک

نویسنده: ژاکلین سپهری میلکان آنلاین – گروه اجتماعی تصمیم سختی بود!….اما از بلاتکلیفی خیلی بهتر بود!…آن هم پس از چندماه زندانی بودن در خانه و شکنجه شدن برای جرم و گناهی که به نظر خودش مسبب اصلی آن خود اونبود!…با وجودی که می توانست راه برود اما هنوز درد استخوان ساق پاهایش تمام نشده بود!…بلایی […]

نویسنده: ژاکلین سپهری

میلکان آنلاین – گروه اجتماعی

تصمیم سختی بود!….اما از بلاتکلیفی خیلی بهتر بود!…آن هم پس از چندماه زندانی بودن در خانه و شکنجه شدن برای جرم و گناهی که به نظر خودش مسبب اصلی آن خود اونبود!…با وجودی که می توانست راه برود اما هنوز درد استخوان ساق پاهایش تمام نشده بود!…بلایی که پدر و برادرانش بعد از آن همه آبروریزی توی در و همسایه به سرش آورده بودند تا به همه ثابت کنند آبرو و آبروداری برای آنها هنوز هم مهم است !…آبرویی که شش سال پیش درست در سن هشت سالگی در همان خانه ی پدری از او گرفته شده بود!!!…
آن زمان هنوز درست معنی آبرو را نمی دانست اما می دانست که آبرو چیز مهمی است زیرا همیشه پدر و مادرش با افتخار می گفتند که دو خواهر بزرگش با آبرو بوده و با سکه و ناموس به خانه ی بخت
رفته اند!…اما هیچ وقت معنی این حرفها و رابطه ی آبرو و سکه و ناموس را نفهمیده بود!…
البته می دانست که با سکه می تواند خوراکی خرید حتی شنیده بود که مهریه‌ی خواهرانش چند سکه ی طلاست اما بازهم معنی مهریه و ناموس و آبرو و ارتباط آن ها را با هم نمی فهمید و تنها با لبخند به سکه های طلای مهریه ی خواهرانش که خدا می دانست در کدام جیب لباسشان مخفی کرده بودند بسنده می کرد و خوشحال بود که آنها خوشبخت شده اند!…ودیگرمجبور نبودند به همراه پدر و مادر و برادر و خواهر دیگرشان که تازه ده ساله شده بود برای کارگری سرزمین های کشاورزی بروند و تاغروب کار کنند!…کاری که برای خانواده اش عادی بود تا بلکه بتوانند زندگیشان را که در حاشیه ی شهر(کرمانشاه)بود نگه دارند و به قولی آبروداری کنند!…
اصلا کلمه ی آبرو و آبروداری ورد زبان پدربزرگ و مادر بزرگش هم بود که با آنهادر یک خانه زندگی می کردند.حتی با اضافه شدن دو پسر عمویش به جمع خانوادگی آنها بعد از مرگ عمویشان به دلیل اعتیاد و ازدواج مجدد زن عمویشان با مردی دیگر باز هم تلاش برای آبروداری ادامه داشت!…اما بدبختی ها از آنجا شروع شد که پدر بزرگ و مادربزرگ به فاصله ی کوتاهی از یکدیگرفوت کردند . پسر عموها عضو رسمی خانواده ی آنهاشدند!…تاجایی که پس از مدتی در نبود خانواده صبح تا شب تنهایی او بود و پسرعموهایی که مراقب او بودند تا مبادا خدشه ای به آبروی خانوادگی آنها وارد شود!…
پسرعموی بزرگ با اختلاف سنی ده سال تا فرصت گیر می آورد او را اذیت و آزار می داد تا جایی که او را به ستوه آورده بود!… اما یک روز درست زمانی که هشت سالش شده بود با خریدن یک عروسک و هدیه به او سعی کرد اعتمادش را جلب کند تا مبادا چیزی از آزاو اذیت های پنهانی اش پیش دیگران به زبان بیاورد.بدین ترتیب یاد میگرفت که حرفی نزند تا آبروداری کند …وبعد از آن تنها این عروسک بودکه شاهد ماجرای تجاوز پسر عموی هجده ساله اش پس از دیدن یک فیلم ماهواره‌ای انهم درست در سن هشت سالگی به خودش بود!…عروسکی که شاهد پاداش‌های دیگر پسر عمویش بعد از اذیت و آزار و تکرار رابطه جنسی نامشروعش با او بود!…انقدر که عروسک بی اختیار پشت پنجره قرار گرفته بود و او کودکی اش را که برای یک دختر بچه بخشی از آن عروسک بازی بودبه کلی فراموش کرده بود!…اما عروسک هر روز می دید که دارد چگونه به بهانه مراقبت از او پس از آوردنش با موتور سیکلتی که خریده بود به خانه ای در نزدیکی آنها اجاره کرده بود می برد و پس از آن…به خانه ی خودشان می رساند!…خانه ای که هیچ کس در آن نبود و تنها عضو حاضرش همان عروسک بود و در این بین خانواده ی ساده اندیش او خیالشان راحت بود که داوود در نبود انها زحمت نگهداری و مراقبت از آبروی انها را می کشد!… اما آن زمان هم حس عجیبی دا شت و پیش خودش فکر میکرد که عروسک پشت پنجره همه چیز را میداند اما نمی گوید درست مثل خود او!…حتی به هنگام رفتن به مدرسه حس می کرد که با بقیه ی همسن و سالهایش فاصله دارد و خدا می دانست که اوچگونه می توانست در نظام جدید آموزشی کارنامه های قابل قبول بگیرد و تا کلاس پنجم درس بخواندوبه قول مادرش به هنگام گرفتن کارنامه آبروداری کند!…کارنامه ای که برایش ارزشمند بود و ناخودآگاه آن را کنار عروسکش گذاشت!…
اما بالاخره آن روز از راه رسید!…روز وحشتناک دیگری که عروسک تنهای تنها شد!….آن هم درست چهار روز!…چهار روز غیبتی که باعث شد تاخانواده اش به جای یک روز سرکار رفتن دلشوره ی نبود او را در خانه حس کنند و تازه برای حفظ آبرویشان سراغش را از این و آن بگیرند غافل از آن که پسرعمویش او را در خانه حبس کرده بود تا در ازای گرفتن پول از دوستانش او را در اختیار آنها قرار دهد، ماجرایی که توسط یکی از همسایه ها کشف شد!…
از ان زمان تا کنون خدا می داند عروسک پشت پنجره پس از آن چه چیزها که ندید و چه تحقیرها و شماتت ها که نشنید بخصوص که پسر عمو داوود هم ناپدید شد!…اما دیگر هرچه او از حقیقت می‌گفت و اینکه شاهدش اول خداست و دوم مدرکش همان عروسک است کسی باور نمی کرد!…به نظر خانواده خودش بخصوص پدرش، مقصر او بود که آبرویشان را برده بود زیرا برایشان سخت بود که باور کنند در این آبروریزی بیشتر از همه خود انها مقصر بودند!…اما میدانست جایی هست که کسی باور می کند و به حرفهایش توجه می کنند!…و حالا او ساکش را بسته بود تا از آن خانه به جایی برود که خودش را معرفی کند و همه ی سرگذشتش را بی کم و کاست بگوید آن هم با شاهدی که قدیمی ترین دوست او شده بود!…تاکسی بی سیم جلویش ترمز کرد و راننده سرش را بیرون آورد !…خانم شما ماشین خواسته بودید؟…درحالی که درد پاهایش بیشتر شده بود و سنگینی ساک دستی اش را دردستانش بیشتر حس میکرد و عروسکش را مانند کودکی به سینه اش چسبانده بود سوار ماشین شد!… عروسکی که از سن هشت سالگی خودش را با اویکی میدانست بی اختیار و بدون درک موضوع از واقعیت!…اما این بار میرفت تا خودش را در قالب واقعی اش پیدا کند!…او تصمیم گرفته بود تا خودش را به مرکز مشاوره آرامش پلیس کرمانشاه.معرفی کند.زیرا حس می کرد که عروسک درونش می خواهد حرف بزند و چیزهای بیشتری بگوید و راهی پیدا کند تا او را از شر گذشته در امان دارد و زندگی جدیدی برای او رقم بزند.

مرکز مشاوره آرامش پلیس کرمانشاه

اخبار مرتبط

نظرات