رفتن به بالا

«میلکان بخوان ، بیشتر بدان»

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • سه شنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۰
  • الثلاثاء ۱۲ ربيع أول ۱۴۴۳
  • 2021 Tuesday 19 October
یادداشت نسترن جوادنیا به مناسبت هفته کودک ؛

لا لا لا لا لالایی لالالالالالالالالایی

در دنج ترین گوشه کودکی هر کداممان لالایی نفهمه است.لالایی که هنوز چشم براین جهان نگشوده بودیم برایمان خوانده میشد تا هم کنون که گاه به آغوش آرام مادر پناه میبریم و بازهم زیر گوشمان خوانده میشود.گاهی نیز خلا بودنش مجابمان میکند آن را زمزمه کنیم اما این بار جای دستهای مادر را اشکها بر […]

در دنج ترین گوشه کودکی هر کداممان لالایی نفهمه است.لالایی که هنوز چشم براین جهان نگشوده بودیم برایمان خوانده میشد تا هم کنون که گاه به آغوش آرام مادر پناه میبریم و بازهم زیر گوشمان خوانده میشود.گاهی نیز خلا بودنش مجابمان میکند آن را زمزمه کنیم اما این بار جای دستهای مادر را اشکها بر گونه مان پر میکند.اشکهایی که از کودکی بی بها ریخته میشند، ساعتها زار میزدیم تا شاید از ذهنمان پاک شود تشری ک سرفکنده مان کرده بود

با هر تذکر با خودمان عهد میبستیم از این پس طوری باشیم که بزرگتر جلوه دهیم در پاسخ به سوال چند سالت است عدد را بزرگتر میکردیم.تا هرچه زودتر به دنیا بزرگترها برسیم .که چه شود؟؟
فهمیدن نفهمیده ها فهمیدن معنای برخی رفتارها ارزش این همه به در و دیوار کوبیدن را نداشت

وقتی بزرگ شدی میفهمی که بزرگترها چه بی تفاوت از کنار کودکان آسیب دیده میگذرند
زمانی پا را روی پدال گاز فشار میدهدو از کودکی که نتوانسته است ادرسی را که به او نشان داده است بخواند، دور میشود،هر لحظه از دنیای ویرانه کودکی دور تر میشود
میان قهقهه هایش با دوستانش کودک جعبه ای کوچک را به سمتش دراز میکند،تمام توانش در مقابله با سختی های این دنیا را به سویش دراز میکند و او دست رد به سینه اش میزند
متوجه کودکی که به شیشه مغازه اش چسبیده است و به اجناس پشت ویترین زل زده میشود فریاد میزند دور شو تازه پاکش کردم.او شیشه را پاک کرده اما دنیای یک کودک را کثیف کرده است مثال همان لحظه که پشت چراغ قرمز سرش را از ماشین بیرون می آورد و فریاد میزنم نکن کثیفش کردی
همه اینها را خیلی هایمان میبینیم اما آزار کودکان را فقط کتک زدن میدانیم و شدیدا از آن مقابله میکنیم
اما کتک بیشتر از روح جسم را زخمی میکند زخمی که به مرور زمان خوب میشود و برخی از رفتارها روح را نابود میکند
بزرگ که شدی تازه سر درد ودل ها به سویت باز میشد گاه بحثهایی متعلق به زمان کودکی ات میگویندکه همه اش با این جمله شروع میشود ‘تو کودک بودی نمیفهمیدی’
آن موقع است که متوجه میشوی درگیر ساخت خیابانی آسفالت برای ماشینهایت یا زندگی آرامش بخشی برای عروسکهایت بودی و از اطرافت بی خبر بودی و کودکیت را درونت دفن میکردی
مادام خود خوری میکنی،کاش بچه نبودم و کاری برای آن روزگار میکردم اما زندگیمان به بند کوچکی وصل بود و هر ثانیه حرکت پاندلی آن تندتر میشد .بی طاقتی ملاک زندگیمان بود.دنیایمان ویرانه میشد اگر وسیله ای که دوست داشتیم را برایمان نمیخریدند یا دقیقه ای از همبازیمان دور میشدیم.اما حال کمتر کسی پیدا میشود تا در آغوشش با خیالی راحت زجه بزنیم برای دوریها برای اسباب آرامش روحمان که بودجه خرید آن را نداشتیم این یعنی بزرگ شدن و فهمیده شدن.فهمیده میشود که همه چیز را بفهمی آنچه که نباید بفهمی
اما هیچ کدام از تلخی های این بزرگسالی آن خوشی ها وزیبایی ها را نمیپوشاند بی هیچ دغدغه ای جیغ میزدیم و دنبال هم میدودیم.بی هیچ تدارکی دمپایی هایمان را کنار یک موکت گوشه دیوار کوچه در می آوردیم و مهمان یک خانه میشدیم.با چادر های مادر و بالشتکها محکم ترین خانه ها را میساختیم.خوراکی روی لباسهایی که بدون وسواس انتخاب شده بود میریخت و بازهم قهقهه میزدیم یادش بخیر زخمهایمان هم چقدر زود خوب میشد …اما کودکی هممان اینطور بود؟؟؟

اخبار مرتبط

نظرات