رفتن به بالا

«میلکان بخوان ، بیشتر بدان»

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰
  • الأربعاء ۲۰ ربيع أول ۱۴۴۳
  • 2021 Wednesday 27 October
گزارش ميلکان از کودکان کار باغ فردوس:

گل فروشهايي که پرپر مي‌شوند

پريسا عباسي – گروه جامعه يکي از رنج آور ترين صحنه ها ديدن کودکان گلفروش و يا آب فروش باغ فردوس است.کودکاني که هرروز در اين محيط پرخطر با تصادف و مرگ دست و پنجه نرم مي کنند .قطعا مسير هر کسي در طول عمر خود به باغ فردوس گذري داشته و با بچه هاي […]

پريسا عباسي – گروه جامعه
يکي از رنج آور ترين صحنه ها ديدن کودکان گلفروش و يا آب فروش باغ فردوس است.کودکاني که هرروز در اين محيط پرخطر با تصادف و مرگ دست و پنجه نرم مي کنند .قطعا مسير هر کسي در طول عمر خود به باغ فردوس گذري داشته و با بچه هاي کار برخورد کرده است. ديدن اين همه فقر همراه با مقدار کمي زندگي را مي توان در اين مکان به وضوح‌ ديد.
کودکاني که کم و کاست هاي زندگي آنها را به ناچار وارد دنياي پر پيچ و خم کار کرده است که البته با نگاهي به زندگي اين بچه‌ها در مي‌يابيم گويي چاره‌ايي جز اين ندارند.
در اين مسير پر درد و مشقت دختران و پسران کوچکي را مي‌بينيم‌که در سوز و‌سرماي زمستان با دستهايي از شدت سرما قرمز شده يا در گرماي تابستان با صورت‌هايي سياه به استقبال زنان و مرداني مي روند که بر سر مزار نشسته اند تا از احساسات اين افراد در فروش خود استفاده کنند .
اينان کودکاني هستند که اگر آنها را درنيابيم در بزرگسالي بدليل زخم هاي عميق قطعا پر خطر خواهند بود .
با سپهر پسر ۸ساله ايي که با ديدن من با دسته گلي که در دست داشت به سمتم آمد صحبت کردم که چگونه گل فروشي بر سر مزار را بعنوان شغل خود انتخاب کرده است او گفت: من اين کار را انتخاب نکرده ام. پدرم مرا باخود به اين مکان آورد و من بعد از مدتي که کنار پدرم اين کاررا ياد گرفتم از او جدا شدم و به تنهايي کاسبي را شروع کردم اما بعد از پايان هرروز همه ي پول را به پدرم‌ مي‌دهم او مي گويد: اگر از اين کار امتناع کنم پدرم مرا ميزند و من بخاطر مادرم بحثي نمي‌کنم. با عجله از کنار من عبور ميکند و به سمت مردي که برسرمزار نشسته ميرود.
زهرا دختري ۱۰ساله با پوششي که مناسب سن دختر ۲۰ساله است. به سمتش رفتم چشمانش معصوم بود اما با بلوغي بسيار زود رس که بايد زندگي خود و خانواده را تامين کند. سر صحبت را باز کردم او مي‌گفت: وقتي ميبينم کسي بر سر مزار نشسته کنار او مي‌روم و مشغول ذکر فاتحه ميشوم و از آنها پول ميگيرم اين کودک جريحه دار کردن احساسات افراد را به خوبي فرا گرفته بود .او گفت: درس خواندن را دوست دارم اما به دليل شرايطي که در آن قرار دارم نميتوانم به مدرسه بروم. پدر و مادرم معتاد هستند از آنها توقعي براي مخارجم ندارم ما چند نفر هستيم که بر سرمزار گلفروشي ميکنيم و‌غروب سياوش که از همه ي ما بزرگتر است و مسئول رفت و آمد ماست به دنبال ما مي آيد و ما همراه او ميرويم. سنش کم بود اما رنج ديده بود و بسيار بيشتر از سنش ميفهميد او با سن کم از زندگي بيزار بود. از حرفهايش پيدا بود گاهي مورد آزار جنسي قرار ميگيرد ، چشمانش پراز اشک شد و برگونه هاي آفتاب‌سوخته‌اش اشک جاري شد ….
ديدن اين کودکان وشنيدن صحبت هايشان غمي بر دلم مي‌گذاشت. به سراغ پسر بچه ي ديگري رفتم که دست در دست دختري۲ساله داشت و همراه باهم برسر مزارها راه ميرفتند و شيشه گلابي که در دست داشت را بر سر مزار ميپاشيد به سمتشان رفتم گويي من بهانه ي خوبي براي استراحت موقتشان بودم به سرعت نشستند. صحبت کردن بااين بچه ها سخت بود. گفت: پدرم را سال پيش از دست داديم و مادرم در پنجشنبه بازار کنار باغ فردوس دست فروشي ميکند و من به همراه خواهرم بر سر مزارها گلاب مي‌پاشيم درآمدمان خوب است و حتما اين کار را ادامه مي‌دهم. ميگويد: بااينکه تمام وقتمان را در اينجا ميگذرانيم اما چون مادرم راضي است و درامدمان را صرف زندگيمان ميکند ماهم راضي هستيم. او ميگويد: خواهرم بسيار کوچک است و خيلي نميتواند راه برود اما او را بغل ميکنم و پا به پاي او براي کاسبي قدم برميدارم چون اکثر افراد وقتي خواهرم را با اين سن کم مي‌بينند پول بيشتري به ما ميدهند ….
نسيم دختري۱۲ساله کنار خيابان نشسته بودو با چشمان ملتمسش به هر عابري که از راه ميرسد التماسي در خريد گل داشت. او ميگفت: روزهاي اول برايم سخت بود که گلفروشي کنم اما اگر بدون پول به خانه باز ميگشتم مرا تنبيه ميکردند.
نسيم تا کلاس سوم دبستان درس خوانده بود وبدليل نداشتن مخارج تحصيل، ترک تحصيل کرده بود. او از خانواده اش ميگويد که قرباني اعتياد شده اند. نسيم خواهري بزرگتر از خودش دارد و ميگويد مسئوليت زندگي ما با اوست .
از زندگيش راضي نيست اما ميگويد همين که ميتوانم مخارج اوليه خانواده را تامين کنم کفايت ميکند. از ارزوهايش ميگويد که اگر بزرگ شود هيچگاه معتاد نخواهد شد. اين دختر۱۲ساله ميگويد: اگر ازدواج کنم از بچه هايم نميخواهم کار کنند .
اين دخترک با آرزوهاي بزرگ ميگويد: در بزرگسالي زندگيم را تغيير ميدهم نميخواهم اينگونه بمانم.ناراحتي براي اين کودکان که طعم کودکي را نچشيده اند دردي را دوا نميکند کاش رسيدگي مسئولين به اين قشر افراد بيشتر شود .همه ي عوامل از جمله خانواده ،جامعه و مسئولين دست به دست هم داده اند تا اين کودکان طعم زندگي را نچشند.بيشتر اين کودکان يا پدرو مادراني معتاد دارند يا بچه هاي طلاق هستند که بابي فکري والدين به اين روز افتاده اند .انگار در اين جامعه تنها قدر اين کودکان را زوج هايي ميدانند که از اين نعمت بي بهره هستند اما افسوس.
حضور پررنگ‌اين کودکان معصوم نشان ازاين است که مسئولين براي اين کودکان بي گناه تدبيري نينديشيده اند. يکي از آسيب هاي اجتماعي جامعه امروز است که مسعولين با از وظيفه خود نسبت به کودکان قصور مي کنند .
براستي روز کارگر را بايد به اين کودکان تبريک گفت: کودکاني که در طول شبانه روز کسي از شرايط سختشان يادي نمي کند دوروبرمان پراست از کودکاني که نان آوران کوچک خانه هستند و کسي از اين کودکان حمايت نميکند .متاسفانه چشم ها به روي اين بچه ها بسته مانده است .اين کودکان را در يبابيم…

مصاحبه های این گزارش واقعی اما اسامی فرضی است

اخبار مرتبط

نظرات